تبليغاتX
شما که غریبه نیستید !
...
در میدان  جنگ سیاه پوشان و سیاه دلان این چراغ بدستان هستند که ضربه می خوردند! 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 13:25  توسط محمد  | 

 

ارامش

خسته هستم

دوست دارم برم یک جای ارام یک سیگار روشن کنم و به سو ختنش نگاه کنم، گاه گاهی هم پک بهش بزنم تا جون بگیر.نمی دانم چه آرامشی  تو این کار برای من هستش؟!                            

وقتی به سیگار نگاه می کنم زندگی خودمو درونش می بینم

زندگی ما شده مثل یک سیگار، بخاطر آرامش یک دیگه سیگار آتش می خوره و شروع می کنه به سوختن

دودی که این سیگار بوجود به همه آسیب می رسونه

و زندگی همین طور می گذره و سیگار تا تهش می سوزه

حالا است که آن شخص می فهمه که آرامش نگرفته، ته سیگار له می کنه

 و یک سیگار دیگه روشن می کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 6:54  توسط محمد  | 

دارام توی اینه خودمو نگاه می کنم

دو تا گوش ، چشم یک دهن و دماغ با یک ذره مو رو سرم

نگاهم به عکس بچه گربه ای که گوچه اینه ام چسبانده می افتد.

می بینم او هم مثل من گوش و چشم و دماغ و...  دارد

به خودم می گم من و این گربه چه فرقی با هم می کنیم

 من مثل این حیوان هر روز وقتی  از خواب بیدار می شم می رم دنبال یک لقمه نان

تفریح هم مثل این حیوان غذا خوردن و سک... او هم مثل من خودش و تمیز می کنه

پس چه فرقی بین من و این حیوان چیست؟

یاد این جمله می افتم 

 زندگی یعنی این دهان که به رودهای مار پیچ وصل شده و آخر این رودها اصل لذت زندگی است

 به راستس ما حیوانیم در لیاس انسان درست مثل

مسخشدگان

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 14:42  توسط محمد  | 

و او فرمود:

در دین اجباری نیست.ما هدایت کننده های از خودتان در میانتان قرار دادیم. راه روشن و تاریک مشخص شده است. هر که در راه روشن باشد هدایت می شود و وای به حال کسانی که تاریکی را انتخاب کردند

و این جملات همه نشانه آزادی هستند  

و آنها که بارها از او حقیرتر و ناچیزتر بودند گفتند:

آزاد ن...

وای به حالا آنها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:28  توسط محمد  | 

 

-: عاشقتم

-: دوست دارم

-:می میرم برات                                                         

-: .....

یک روزی این جمله ها هم واقعی بودند ولی الان...

یک روزی همه عشقها تو شهر ما معنوی بود اما حالا شد مادی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 18:17  توسط محمد  | 

گفت  خستم!

گفتم منم خستم!

گفتم خستم شده از این زندگی گه هر روزش با گریه شروع می شه با بدبختی ، مرضی، دزدی ، غصه دیگران به شب می رشه. شب که جنگ شروع می شه 

وقت خوابم که می رسه باید با کمر دردی که فشار زندگی علت اصلیشه و درد زخم خنجری که دوستانت و اطرافیانت بهت زدن بخوابی

گفت نمی فهمم حرفتو؟

گفتم تو اولین نفری نیستی که نفهمیدی 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:0  توسط محمد  | 

الان چند سالي است كه اين وب يكي دوستانم  برابم زده (همان موقعي كه نمي دانستم وبلاگ چي. اما شايد هم الان هم ندانم بي خيال...) گفتم دوستم.
اره
اين دوستم به هزار دليل درست يا نادرست كه براي خودش و حتي براي من با ارزشه ولم كرده رفته
نمي دونم چرا؟
درست مثل الان كه نمي دونم چرا دارم براش مطلب مي نويسم. يا بهتر بگم يك دفعه بحثشو كشيدم وسط
نمي دونم....
خيلي وقت از اين نمي دونم ها يا ادبيشو بگم از اين ندانستن ها دارم رنج مي برم
نمي دونم چرا همه بد شدن
نمي دونم چرا همه خسته شدن
دارم حرف تكراري مي زنم! چرا؟
اينم نمي دونم
اصلا بهتر بگم نمي دونم دارم درباره چي مي نويسم
بگذار بگم چي شد كه شروع به نوشتم كردم(منظور الانه)
داشتم تو اينترنت پرسه مي زدم. گفتم برم سراغ وب دوستم كه  ولم كرد(البته اينم بگم كه كلي من تو وبش ازش خواهش كردم -خودمو كوچيك كردم كه برگرده اما نيامد حتما به همان هزار دليل با ارزشي كه بالا گفتم بوده) http://paradoxi.blogfa.com  يك دفعه دلم هوري ريخت احساس دل تنگي كه چند وقتي كه تو خودم كشته بودم دوباره امد سراغم. نمي دونم چرا؟
درست مثل همه نمي دونم هاي زندگيم
كه چرا من را بدنيا اوردم
چرا...
چرا اين قدر پريشانم
دوباره حرفهاي تكراري زدم
مي خواهم اين مطلبو به دوستم كه نمي دونم چرا ولم كرد تقديم كنم(ولي اين بدونه كه خيلي وقته برام مرده)
خيلي پر حرفي كردم! چرا؟
نمي دونم
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 11:35  توسط محمد  |