تبليغاتX
شما که غریبه نیستید !
...
به بهانه پخش نکردن کار پگاه اهنگرانی (محاکمه ی غزاله علیزاده ) در جشنواره ی فیلم مستند، حقیقت خواستم ازش گزارشی تهیه کنم                                                                         

گفتم: چرا؟

گفت: نمی دانم؟

گفتم: درون دفترم بنویس که مستند کارکیست

گفت: من مسند کار نیستم

به راستی حقیقت چیست؟ آنچه که هست؟ یا آنچه که باید باشد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 22:41  توسط محمد  | 

از سه شنبه  که با خود عهد کردم جز خدا و کتاب رفیق دیگر نداشته باشه تا الان بسیار خوش گذشتهُ خدا رفاقتش را با کلی حال دادن

اثبات کرد. شکر خدا جون، رفیقم                      

از سه شنبه بگم که کلاس اول را بی خیال شدم و خوابیدم،کلاسهای دیگر را هم به خاطر جشنواره حقیقت پیچاندم اولش رفتم گفتم راهم نمی دهند، دنبال بلیط گشتم. که با صالحی نامی اشنا شدم، ان بلیطها که می خواستم را جور کرد و اینطوری شد که با هم مچ شدیم روز اول که ۷ فیلم دیدم و

امروز هم شدم دستیار کارگردان یکی از دوستان آقای صالحی که آخونده. 

شاید امروز هم باشم، ولی در این فکرم که بپچونمش، امروز(بهتر بگم دیروز) کلی اذیتش کردم

چشنواره ی فیلم مستند (حقیقت) را از دست ندهید شاید من را پشت دوربین کنار یک روحانی دید  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 1:18  توسط محمد  | 

 

توی نماز خانه ی سینما نشته ام ...

چراغهایش مثل مشعلها سو سو می زند

پلکهایم هایم سنگین است...

چند لحظه بعد خود را پایین روی نمیکتهای سالن می بینم که در افکارم قوطه ورم هستم که فاصله حقیقت و رویا چه قدر است.

 ناگهان کسی مرا صدا می زند

محمد...محمد...

برمی گردم ، دیگر نمی گویم چه بود و چه شد، فقط  می گویم اشک بود، چشمانم را بستم تا چیزی بگویم

چیزی نگفتم...

 چشمان باز کردم. هنوز چراغها سوسو می زد و باز هم فقط اشک بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 0:37  توسط محمد  | 

 

تمام حرفهایم را پس می گیرم گور بابای رفیق

صدای جوی آب

نسیم  بدن نواز

کیسه ی خرید

من تنها در کوچه

نه...

من و خدایی تنها

در کوچه

تبسمی روی لب

اسمان مهتابی ست

بوی باران می اید، نم نم

بی خیال رفیق...

تصمیم گرفتم رفیقهام باشند خدا و کتاب... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 0:21  توسط محمد  | 

کاش دوباره همه کنار هم بودیم، کاش

چند وقتی است که دوباره به سراغم آمده اند.کمتر از یک سالی بود که  گذاشته بودمش زیر هزاران دفترچه کهنه و توی قفسه های بالایی خاک دیده که دیگر نبینمش

اما نمی دانم چه شد؟!

چرا باید این دفتر خاطرات از درون قفسه های ذهن به پایین پرتاب شود و درون قلبم بی افتد و او را بلرزاند؟!

چرا قلبم لرزید و این دفتر را باز کرد؟!

 چرا این خاطرات دوباره برگشتند. 

 صاحبان این خاطرات که همان دوستان قدیمیم باشن و روزی ما را با این دفترچه کهنه ول کردن رفتن پی کارشان باز هم در مقابل دیدگانم بیایند

نمی دانم چرا امروز وقتی یکی از انها را دیدم سرم را پایین انداختم تا او را مرا نبیند و یا شاید هم نشناسد!؟ 

خدایا این چه مصلحتی است؟ چه تقدیری است؟

اگر بگم نمی خواهمش

شاید بگویی:

این داستان زندگی توست. این داستان اینگونه نوشته شد

اگر بگم این چه داستانی است؟

شاید بگویی:

این مصلحتت است

اگر بگویم این چه مصلحتی است؟

شاید بگویی:

این راز است که شاید روزی فهمیدی

خدایا شاید!؟ تو که می دونی تمام زندگی من شده شاید!

نمی دانم دیگر چه بگویم؟ دلم لرزیده

دیگر به این زودی ها ارام نمی گیره، خدایا خودت کمکم کن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 0:59  توسط محمد  | 

 

روزهای روشن خداحافظ

کوچه مهتابی ست

بوی باران می اید، نمی اید

قدم درش گذاشتم

ارام...ارام مثل تاپ...تاپ

قلبم که خالی است

دو پک سیگار چه عالیست!

بوی باران می اید، می اید

نم...نم چه عالیست

کوچه مهتابی ست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 0:36  توسط محمد  | 

من دیوانه شدم

من خسته شدم

ایکاش می مردم

تنهایم تنهای تنها

دلگیر دلگیرم

کاش می مردم

با تو هستم رفیق

نمی توان فراموشت کنم

کاش مثل تو بودم همه را فراموش می کردم

مثل احمقها هنوز منتظرت هستم

پس با خودت بگو خاک بر سرت احمق که هنوز محتاج منی! هنوز بزرگ نشدی، هنوز خری اینقدر نمی فهمی که من تو را چند سالی که ول کردم!، و دیگر برایم ارزش نداری حتی به اندازه ی .... حتی اگر بمیری سر خاکت هم نمی یام من دوستی به نام تو نداشته خاک بر سرت

با خودت بگو من دیگر با او هیچ ارتباطی ندارم

می دانم این مطلب را نمی خوانی

ولی دلم گرفته

کاش پلکهایم خیس می شد

کاش می مردم

کاش....

به امید ان روزی که بیایی

هنوز خری هست که منتظرت باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:37  توسط محمد  | 

من کودک خیابانی نیستم خانه ای جز خیابان ندارم

امروز  وقتی داشتم بی هدف توی خیابان راه می رفتم کودکی را دیدم که دو دستش را از پشت دو مرد تاپ داده بودن و او در حالی که التماس می کرد که ببخشنش درون ماشین پلیس کردن. خواستم برم جلو و بگویم امروز روز جهانی کودک لطفا ببخشینش ولی نرفتم چون می دونستم اینجا نه کودک داره ارزش و نه جوان، میان سال و پیرمرد.

دیگه نمی دونم چی بگم!

 فقط می خواهم به پدر تمام این کودکان بگویم تو را به پاکی اشک این کودک که به اندازه پاکی توست. کمکی به این انسانها برسان

(براستی این کودکان هستند که انسانند) نه ما  

و در اخر هم به قول یک کودک خیابانی:

من کودک خیابانی نیستم خانه ای جز خیابان ندارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 22:42  توسط محمد  | 

این نامه را حتما بخوانید ان وقت می فهمید که چاپلین (مردی به بزرگی آسمان) بود
 
مردی به بزرگی آسمان
نامه چاپلین به دخترش در شب نوئل


امشب شب نوئل است.در خانه کوچک ما همه اهل خانه خفته اند.برادر و خواهر تو حتي مادرت.بزحمت توانستم بدون آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن که به اتاق انتظار پيش ازمرگ مي ماند برسانم. دخترم من از تو خيلي دورم اما يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود...اما تو آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه تئاتر اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي آهنگ قدم هايت را مي شنوم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدختي است که اسير خان تاتار است.ژرالدين در رل شاهزاده باش ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند ترا فرصت هوشياري داد در گوشه اي بنشين و نامه اي که برايت نوشته ام بخوان.من پدرت هستم چارلي چاپلين .دلقک پيري بيش نيستم.امروز نوبت توست روی صحنه هنر نمايي کن .اين هنر نمايي ها وقتي به اوج ميرسد صداي کف زدن تماشاگران گاه ترا به آسمان خواهد برد بآسمان هم برو اما گاهي نيز بر روي زمين بيا و زندگي انها و فقيران دوره گرد کوچه هاي تاريک را که با شکم گرسنه هنر نمايي مي کنند و يا پاهايي که از بينوايي مي لرزند. من نيز يکي از آنها بودم.داستان من داستان آن دلقک پيريست که در پست ترين محله ها آواز مي خواند مي رقصيد و صدقه جمع مي کردمن طعم گرسنگي را چشيده ام .درد بي خانماني را کشيده ام.و از اين بالاتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند اما سکه صدقه آن رهگذر غرورش را مي شکند احساس کردم.با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرف زد.در دنيايي که تو زندگي مي کني تنها هنر پيشگي و موسيقي نيست. نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون مي آيي آن ستايشگران ثرتمند را فراموش کن.اما حال آن رانند تاکسي را که ترا به منزل ميرساند بپرس.حال زنش را بپرس اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت چکي بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار.به نماينده خود در پاريس گفته ام فقط اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا قبول کند.اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب بفرستي.گاهگاه با اتوبوس يا قدم زدن در شهر بگرد مردم را نگاه کن دست کم روزي يکبار با خود بگو من هم يکي از آنان هستم تو يکي از آنان هستي دخترم نه بيشتر وهنر بيش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پاي او را مي شکند.وقتي بدانجا رسيدي که يک لحظه خود را برتر از تماشاگران يافتي همان لحظه سن را ترک کن و خود را به حومه شهر برسان من آنجا را خوب مي شناسم.از سالها پيش آنجا گهواره بهاري کوليان بوده است.در آنجا قاصد هايي مثل خودت را خواهي ديدوزيبا تر از تو و مغرور تر از تو آنجا از نور کور کننده شانزه لیزه خبری نیست.خوب نگاه کن آیا بهتر از تو نمی رقصند.اعتراف کن دخترم همیشه کسی هست که بهتر از تو میزند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا به یک گدای کنار رود سن ناسزایی بگوید.من خواهم مرد و تو خواهی زیست.امید من آنست که هرگز در فقر زندگی نکنی.همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم اما همیشه یادت باشد وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومی مال من نیست شاید مال یک مرد گمنام باشد که به یک فرانک احتیاج دارد.این نیازمندان گمنام را هرجا بخواهی می توانی پیدا کنی.اگر از پول برای تو حرف میزنم برای اینست که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.من زمانی دراز در سیرک بوده ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بند بازان نگران بوده اما مردمان روی زمین استوار بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار سقوط میکنند.شاید که شبی درخشش گرانبها ترین الماس جهان ترا فریب دهد.آنست که این الماس نا استوار خواهد بود و سقوط تو حتمی است.شاید روزی چهره ی شاهزاده ایی ترا گول زد در آنروز تو بند بازی ناشی خواهی بودو بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور مبند.زیرا بزرگترین الماس دنیا آفتاب است که خوشبختانه این آفتاب بر گردن همه می درخشد.اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی دادی پاکدل باش و با او یکدل باش.به مادرت گفته ام در اینباره نامه ای برایت بنویسد.او عشق را بهتر از من میشناسد.او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است.هیچ کس دیگری در این جهان شایسته آن نیست که دختری ناخن پایش را هم به خاطر او عریان کند.برهنگی بیماری عصر ماست. اما تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری بد نیست اگر اندیشه تو در اینباره مال دهسال پیش باشد مال دوران پوشیدگی است نترس.این دهسال ترا پیر تر نخواهد کرد.به هر حال میدانم که پدران همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند با من و اندیشه های من جنگ کن چون من از کودکان مطیع خوشم نمی آید.با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند.می خواهم یک امید به خود بدهم امشب شب نوئل است شب معجزه است و معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه را که من می خواهم بگویم در یافته باشی.چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین دیر یا زود بجای این جامه های رقص لباس عزا باید بپوشی و بر سر مزار من بیایی حاضر به زحمت تو نیستم تنها گاهگاهی چهره ء خودت را در آیینه نگاه کن آنجا مرا نیز خواهی دید.خون من در رگهای توست و امیدوارم آن زمان که خون من در رگهایم می خشکد پدرت را فراموش نکنی. من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تو نیز تلاش کن رویت را می بوسم .

1964 سوئیس - چارلی چاپلین
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 23:9  توسط محمد  | 


افتادن در گل و لاي ننگ نيست. ننگ در اين است که آنجا بماني
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 1:22  توسط محمد  | 

 

می خواهم درباره بازیگری صحبت کنم که اولین بار در نیمکت دیدمش و محو بازیش شدم

توی گوش سالمم زمزمه کن را بخاطر او می دیدمش

با بازیش متفاوتش در خیلی دور و خیلی نزدیک رفتم فضا

در کار آخر بیضائی با خیلی باهاش حال کردم

چند روز پیش یک تله فیلم از شبکه یک ازش پخش شد

افشی هاشمی بازیگری است که الحق جایگاه بزرگی را بدست خواهد آورد.

او جایگذین خوبی است برای بازیگران بزرگی چون پرستوی، کیانیان و...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 2:8  توسط محمد  | 

بازی بچه گربه ها تو حیاط

باد کردن پرندها روی درخت

صدای زنگ مدرسه

صدای خش خش                                         

آه....

با از آمد بوی مهر

این شعر نیست ، فقط یک حس

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 20:46  توسط محمد  | 

عطاران طنز نمی سازدُ واقعیت را به تصویر می کشد

ما هستیم که به کارهای خودمان می خندیم

اگر کمی به اطرافمان دقیق تر نگاه کنیم تمام این

حرکات خنده دار را خواهیم دید. این طوری بیشتر می خندیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 19:23  توسط محمد  |