روزی داشتم با یک دوست ( کارشناس جامع شناسی ) سر جامعه بحث می کردیم
او گفت جامعشناسان ایران مردم را سه دسته
تقسیم کرده است
1- موافقها
: مردمی که که با کارهای نظام درست یا غلط موافق هستند. مثل بسیجیها و...
2- مخالفها:
گروهی هستند که با بعضی چیزها مخالف هستند آنها با اینکه می دانند که اعترازشان به
جایی نمی رسد باز اعتراض می کنند مثل بعضی از فیلمسازان و...
3- هنجار
شکنها: گروه که می خواهند نظام را از بین ببرند مثل همین جوانهای فشن یا همان بر
هم زنهای امنیت اجتمائی
از آن روز تا به امروز در این
فکرم آیا این جوانها سلیقه ندارند، نمی توانند متفاوت باشند و یا جلب توجه گناه
است؟
خیلی ها می گویند دلیل مبارزه با این
هنجار شکنها این است که اینگونه لباس و مدل متناسب فرهنگ ما نیست!
خیلی دوست دارم از این خیلی ها بپرسم اگر
روزی از من تست زیر پرسیده شد چه جواب دهم؟
فرهنگ ما در حال حاضر چیست؟
الف) فرهنگ چند هزار ساله
ب) فرهنگ 30 ساله
ج) فرهنگ اسلامی
د) ما اصلا فرهنگ نداریم
بنظر شما جواب کدام گزینه است؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 0:28  توسط محمد
|
به نام خدا
سلام
به همه ی دوستان شیشه ای و غیر شیشه ای
باید مطلب را بازگو کنم
من ناامید نیستم
من خستم ام
تنها هستم(سو تفاهم نشه یک وقتا، دوست دختری هم نداشتم که من را رها کرده باشه و من اینگونه در غمش بنویسم)
دوستان عزیزم
خستگی من از این رو است که از این دنیا خسته شدم!
چون اهداف(فرعی) این دنیا همه مثل (حباب هستند فقط به همان اندازه شیرینند که وقتی بدستشان می اوریم آنها می ترکند، فقط به همین اندازه شرینند لحظه ی ترکیدن!) من از همه چیزهای موقت بدم می آید
من دوست دارم بمیرم
اما به وقتش...
وقتی که تمام اثار اشتباهتم را پاک کردم،( ان لحظه دیگر نمی خواهم بمانم)
از خدا هم فرصت می خواهم تا زمان را به من بدهد(راستش را بخواهید تنها امید من رحمت اوست. اگر امید او نبود دیگر هرگز...)
خسته ام بخاطر اینکه پاک کردن اشتباهاتم سخته ولی شکر خدا... پس تا آن زمان به پیشرفت در زندگیم ادامه می دهم فقط به خاطر او
تنهایی من هم ...
شاید محسن چاوشی در( آهنگ چشمهای من) بهتر از من جواب این سوال را داده باشد
باید بگویم الان من به اندازه آرامش شب آرامم( شاید سطل آشغال غم و غصه هایم این وب باشد)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 2:6  توسط محمد
|
به نام خدا
نمی دانم اسم و رسمت چیست؟
اما هر که هستی و هر جای هستی
سلام
از کجا شروع کنم؟
اما...
باز از این حرف تکراری را شروع می کنم، که خسته ام
می دونی چرا؟!
چون شدم عین یک سطل آشغال
دوست
عزیز من این نامه را می نویسم که کمی با هات در دل کنم، اخه هیچ کس به
حرفهایم گوش نمی دهد. همه میان خودشون پیش من خالی می کنند و می رونند.
مثل سطل آشغال،که زباله اش غم و غصه ی دیگرانه
اما بابا این سطلم یک حدی داره!
اگر می تونستم به تنهایی خالیش کنم حتما این کار می کردم چون... (بی خیال)
می خواهم از تو که نمی دانم که هستی کمک بگیر. تا بتوانم همه ی آشغالها را دور بیندازم
ای غریبه ای نمی خواهم باهات صمیمی شوم چون می ترسم تو هم ....
می خواهم بدونم کمکم می کنی؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:25  توسط محمد
|
حرف زیاد در دلم دارم
اما این قدر این حرفها تکراری شده که خودم من هم از گفتنشان حالم بهم می خوره!
چاره نیست باید تا فرا رسیدن زمانش، تحملش کرد.
دیگر حرفی ندارم...
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 2:23  توسط محمد
|

تو از عشق چه داني
بجز نامي و آني
نتواني كه بدان روسپياني
كه ز ناني به تو دارند هوس
برساني كه تو را خواهش از آنها همه از بهر خدا بوده و بس
امين نجم الدينی
تو از زندگي آنها چه داني؟
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:50  توسط محمد
|
ستاره ها با جذبه ای خاص درمیان آسمان شب چشمک میزنند و مرا میخوانند به عالم نور.
سوار بر مرکب باد ره میسپارم بسوی تاریکی .کوله بار غم را برخاک میگذارم و میروم.
دفتر اندیشه ام را از فکر و خیالهای باطل پاک میکنم .
ره میسپارم بسوی شطهای خونین افق با زورقی از امید و رویاهای کودکانه.
تنها نیستم فراموشی همسفر من است
احساس های شکننده ام را در میان شقایق های پژمرده میگذارم ومیروم،
میروم به سبکی قاصدکی که بازیچه دستان نسیم شبانگاهی است .
آری! میروم تا در تاریکی شب
گم شوم .تا دیگر در چشم انداز پنجره هیچ حافظه ای دیده نشوم میروم تا همه
را فراموش کنم و همه فراموشم کنند.
عسل
برگفته شده از وب (حباب اگر نفس بکشد می میرد)
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 3:27  توسط محمد
|
لذتهای حبابند. زیبا و دل فریب، وقتی بدستشان می آوریم فقط به همان لحظه ای که می ترکنند شیرینند.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 22:0  توسط محمد
|
* این شعر شفایی بود به تجویز شاعرش برای دل پر... ، شاید این نوش دارویی دل پر... تو هم باشد
من و دلم
سالیان سال است که دگر یاد ندارم در دلم آرزویی موج زند
هوس خردن یک جرعه ی نابی باشد در من
یا که شوق دلبستن به سرو روانی باشد
من و دل بس که با هم تک و تنها ماندیم
همه ی آینه های زیبا را با هم شکاندیم
هی رفتیم هی برگشتیم هی منتظر ماندیم
تا که شاید راز ماندنمان ,کمی نزدیک تر شود
لیک راز داری که در ان بالا ها بود همه در یک کلمه سکوت را بر لیان ما میهمان می ساخت
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 3:2  توسط محمد
|
*این پست را نه بخاطر خودم، بلکه بخاطر احترام به خداوند بزرگ تغییر دادم. امیدوارم دوستانی که این پست را قبلا خواندن من را درک کنند
متشکرم
راستش را بخواهید دو هدف پیدا کردم
یکی کوچک اما خیلی بزرگ و مهم
دومی بزرگ و خیلی سخت(باید از red maniac تشکر کنم) چون این هدف را او به من گفت (در نظرات پست پیش)
اما
یک اعتراف بزرگ کنم که اعتراف روح را تازه می کند
من خیلی وقت است خودم را در پس نقابهای دروغین زندگیم گم کرده ام
حالا پشیمانم...
نمی دانم چه کنم؟! خدایا تو کمکم کن
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 23:4  توسط محمد
|
تصمیم گرفتم. خودم، خدا و کتاب باشیم. همه شماره ها گوشیم را پاک کردم. نفسی کشیدم و زندگی جدید را آغاز کردم
این چه مصلحتی است؟!
وقتی سه شنبه برای پرسه زنی های شبانه رفتم بیرون، مرا به گوشه ای کشاندن پول و موبایلم را دزدیدن...
موقعی که سیم کارت را درون گوشی جدید گذاشتم، همه ی شماره ها برگشتند
دو روز گذشت، بعد یک سال و نیم حتی شاید دو سال باز دوستان آن جمع چهار نفری دور هم جمع شدیم اما یک نفرمان نبود
این چه نشانه ای است؟!
شاید نشانه ای باشد از طرف خدا؟
چند وقت پیش فیلمی دیدم درباره و با نام (نشانه ها)
نویسنده فیلم می خواست بگوید. اتفاقات درست مثل نشانه های خدا (همه ی هستی) می ماند.
اتفاقات نشانه هایی حاوی خبری است که با تفکر باید به خبرش دست یافت
این چند روز را فکر کردم اما براستی
این چه خبری است؟!
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 0:33  توسط محمد
|
این داستان را حتما بخوانید شاید مثل من بفهمید خدا چقدر دوستم داشته است. شما را هم دوست دارد فقط باید کمی به اطرافتان بیشتر توجه کنید آن وقت خدا را خواهید دید که دستهایش روی سر شما است و دارد شما را نوازش می کند
مهجزه باران برگرفته شده از وبلاگ لطافت باران
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 1:47  توسط محمد
|
دوایی برای همه ی مرضها
اگر دلت گرفته، غصه داره، شکسته، از دوری کسی رنج می بری، نامردی دیده و...
دلت را به آهنگهای محسن چاوشی بسپار. تا نوش داروی دلت شود
با اینکه او از یک درد می گوید. اما انگار آهنگهایش همه دردها را پوشش می دهد
نمی دانم درباره ی او چه بگویم یا چه بنویسم ولی فکر کنم اینها سه نقطه همه چیز را می گوید
محسن چاوشی...
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 15:32  توسط محمد
|
چند وقتی است که ذهن مشغول این است که چرا زنده هستم؟!
من که توی این دنیا اصلا هدفی ندارم...
می پرسی چرا؟
چون من از چیزهای فنا پذیر بدم می اید
مثل پول، رابطه ها، زندگی و...
همچون بدرد نخورند
من دوست دارم بمیرم...
نمی دانم شما می دانید چرا زنده هستید؟
چرا زندگی را دوست دارید؟
چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم ،این جمله انتهای رمان (شب های تهران ) غزاله علیزاده است
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0:20  توسط محمد
|