نه ماه مرا درون دخمه ای تنگ به دور از خورشید به صورت خوابید در حالی که پاهیم در چند سانتی متری صورتم بود زندانی کرده بودند.
با لوله غذا و آب به من می رساندند و گاه گاهی هم می توانستم به سختی در آن سلول که مثل کفن بود خود را تکان دهم.
روزی پاهایم را گرفتند و آزاد شدم. آنقدر شک زده بودم که ضربه ای محکم به پشتم زدند و آن موقع از خوشحالی گریستم
آیا این عدالت است؟!
که تو را به جرمی ناکرده از شهر دیار خود به زندان بی اندازند؟
جرم را کس دیگر کرده بود و ما باید جزای آن را بدهیم
آیا این عدالت است؟!
می دانم که هیچ نمی دانم.
چند وقتی خوابیدم وقتی چشم باز کردم دیدم درون زندانی هستم که سقفش آسمان، وسعتش به قدر دنیا، دیوارهایش از گوشت و استخوان و زندانبانهایش زمان و مکان بودند
زندانی ها هم مثل قطرات آب دریا بهم پیوسته و اما مثل قطرات باران تنها بودند.
خسته هستم، از اینجا راه گریزی نیست جز مرگ.
می دانم که هیچ نمی دانم.
اگر می خواهید به یاد کدوکیتان بی افتید اینجا کلیک کنید
*برای تنهاترین رفیقم که از او آموختم...
حال که از این دور دستها به گذشته سبزمان می نگرم، با خود می گویم چرا؟
این سبزی را با سیاه ی تنهایم رنگ بزنم
آن حرفهایم از رکیم نبود من در خیال پوچم فکر می کردم تو این جوری دوست داری.
حالا که دفتر زندگیم را ورق می زنم. می بینم که هیچ خط صافی درونش نکشیدم. دفترم پر شده از خطهای کج و ماج.

سبزی خاطراتمان برای تو
خزان زندگیت مال من
بگذار مثل نسیم در میان جنگل خزانت بوزم
و به درختان زندگیت بگویم، زمستان دیگر نمی آید!
**پست پایان منظورم است
حالا که دفتر زندگیم را ورق می زنم. می بینم که هیچ خط صافی درونش نکشیدم. دفترم پر شده از خطهای کج و ماج.
دل یا عقل مسئله چیز دیگری است!؟
وقتی با دل تصمیم می گیرم خود ناراضی و دیگران راضی هستن و هنگامی که با فکر تصمیم
می گیرم خود خوشحال و دیگران ناراحت هستند و زمانی که با هر دو تصمیم می گیرم دیوانه
می شوم.
دیوانگی یعنی چی؟
هرکس که در دنیای خودش زندگی می کند، دیوانه است(پائولو کوئلیو در *ورنیکا تصمیم می گیرد بمیرد*)
در جامعه ای که از اول تا آخرش همه نقاب مصلحت به صورت زده اند
همیشه قدر تمام چیزهای ریز زندگیتان را بدانید. روزی می رسد که آنها را از دست خواهید داد
*بی ارتباط ولی مرتبط
رفیقم سنگ صبور من باش به دیدنم بیا که خیلی تنها
آهای تو که این همه دوری از من این روزها در حال عبوری از من
چی بگم از کجا بگم درد مو با کیا بگم بهتر که دم نزنم حرفی از عشم نزنم
از عشقی که گم شد و رفت عاشق مردم شد و رفت
من از تو دل نمی برم اگر جه از تو دل خورم
اگر چه گفته ای تو را بخاطرات بسپرم
من با زخم زبونات رفیقم مرحم بزار رو حرفات رو زخم عمیقم
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام ،خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام ، خداحافظ کمی غمگین بیاد اون همه تردید
اگر گفتم خداحافظ ، نه اینکه رفتنت ساده است، نه اینکه میشه باور کرد دوباره اخر جاده است ، خداحافظ باسه اینکه نبندی دل به رویاهام ، بدونی بی تو با تو همین رسم این دنیام
خداحافظ همین حالا

چند وقت پیش سالگرد تولد و فوت داریوش مهرجویی و علی حاتمی بود
بعضی از آدمها دیگر تکرار نمی شوند.
درباره ی این دو هنرمند چیزی نمی توان گفت. فقط باید سکوت کنی و لذت ببری
...
پستی برای پسر
حرفهای زیادی هست که باید گفته شود اما حیف که مجال , حال , جایش نیست.
ناگفتنی ها گفتنی نیست(در همان صندق دل بماند، شاید زخم های قدیمی را دوباره باز کند)
. داستانش همین است که می خوانی
از یک صبح تابستانی(صبح آغاز است) شروع شد، دوستی به رفیقش گفت بریم، اینجا جای بازی کردن نیست. محلی می شناسم رنگارنگتر، بچه هایش همه با صفا و...
رفتیم کوچه بالای. آنجا آشنا، غریبه و یک پسر بود
خورشید درخشان و هوا گرم . سلامی به پسر کردم گرمتر از تابستان
سلام
روزگار خوش
روزگار خوش
روزگار خوش
.
.
.
روزگار خوش
فراق یار(ناخواسته)
اصرار(گناهم)
فراق یار(سکوت)
اصرار(گناهم)فراق یار(سکوت)
پشیمانی(خاموشی)
فراق یار(سکوت)
.
.
.
یک ایمیل نا خواسته (!؟)
کامنت
سوتفاهم(گناهت)
سکوت
n
و حالا در یک شب پاییزی (شب پایان است)، خداحافظ به سردی، سرمای زمستانی که می آید.
از آن روز می ترسم. که در جایی چشمم در نگاهت بی افتد، آن روز چه ساده از کنار هم می گذریم
پایان
خداوندا از عمر من کم و به عمر پدر و مادرم اضافه کن ... !
زندگی بی این دو برایم جهنم است " بهشت را به من هدیه کن ... !

کلا من آدم دوست داشتنی نیستم!
چرا؟
نمی دانم!
* چقدر خوب است کسی دوستتان نداشته باشد

دوست ماه(مهدی) به من یاد آوری کرد که مهدی آخوان ثالث در ادبیات کلاسیک هم استاد بود
خشکید و کویر لوت شد دریامان امروز بد و زان بدتر از آن فردامان
زین تیره دل دیو صفت مشتی شمر چون عاقبت یزید شد دنیامان
روی جاده نمناک عنوان نوشته ای از هدایت می باشد که مفقود گردیده است. البته در جایی شنیده ام که این اثر پیش خود اخوان بوده است و هدایت در روزهای آخر زندگیش این داستان را از او می گیرد و همراه با بسیاری از دست نوشته هایش در آتش می سوزاند. از هدایت هر چه بگویم کم گفته ام مثل او کم است و شاید می توان گفت اصلا نیست. فقط می دانم مسئولین فرهنگی کشور اصلا قدر این جواهر را نمی دانند(اصلا قدر چه کسی را می دانند؟!) در نمایشگاه امسال کتابهای صادق هدایت برای فروش ممنوع بود. که این خود نشان دهنده این است که این مسئولین هیچ چیز...
روی جاده نمناک - سروده مهدی اخوان ثالث در رثای هدایت است
هنوز از خویش می پرسم گاه
آه
!چه می دیده ست آن غمناک روی جاده نمناک ؟
زنی گم کرده بوئی آشنا و آزار دلخواهی ؟
سگی ناگاه دیگر بار
وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او
چنان چون پار یا پیرار ؟
سیه روزی خزیده در حصاری سرخ ؟
اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر
به تلخی باخته دار و ندار زندگی در قماری سرخ ؟
و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
هزاران قطره خون بر خاک روی جاده نمناک ؟
چه نجوا داشته با خویش؟
پیامی دیگر از تاریکخون دلمرده سودا زده کافکا ؟
همه خشم و همه نفرین همه درد و همه دشنام ؟
درود دیگری بر هوش جاوید قرون حیرت عصیانی اعصار
ابر رند همه آفاق مست راستین خیام ؟
......
هزاران سایه جنبد باغ را چون باد برخیزد
گهی چونان گهی چونین
که می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟
دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست
و طرف دامن از این خاک بر چیده ست
ولی من نیک می دانم
چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم
که او هر نقش می بسته ست یا هر جلوه می دیده ست
نمی دیده ست چون خود پاک به روی جاده نمناک
!این روزها بعد جوری مخم هنگه هزارتا کار بی خود ریخته رو سرم که هیچ کدامش را دوست ندارم. تمام روز بجز ساعاتی که در دانشگاه هستم را می خوابم شب تا صبح هم بیدار می مانم و هیچ کار نمی کنم با همه دعوا می کنم آن هم بد جور. حوصله هیچ کس را ندارم دوستانی که با مرام هستند را فراموش کردم( مرتضی بیچاره به من احتیاج دارد و من بی خیال تو هنگ خود به سسر می برم) کلاسهای دانشگاه را بیشترش را نرفتم احتمالن تربیت بدنی حذف خواهم شد البته با مخ زدن می شود ازش فرار کرد. اصلا نمی توان رو هیچ چیز تمرکز کنم یا شاید هم دارم به خودم تلغین می کنم؟ نمی دانم؟
اصلا از دنیا بدم می یاد عصابم بی خودی خورد می شود. از چیزی ناراحتم از همه چیز عقب افتادم
از همه کس همه از من جلوتر هستند. بعضی ها عقبتر
درس نمی خوان فقط نگرانش هستم نماز را همه را قضا می کنم یا وقتی می خوانم اصلا نمی فهمم درست خواندم یا نه الان حال فیلم دیدن هم ندارم حال ندارم
الان اعصابم خورده که دارم می نویسم. نمی دانم چرا
نمی دانم این حرفها را باید بزنم یا نه؟
در کودکی واژهای را درک کردم که انسانهای دیگر در ۱۵ سالگی به بعد آن را حس می کنند.
مطمئن هستم خداوند چیزهایی را در کودکی به من آموخت که بزرگسالان آن را در گذر زندگی
آموختن. او رسم درست زندگی کردن را به من یاد داد. واقعیتها را، چیزهای که برای تو
و دیگران خنده دار بود و هست!
اشتباه من جایی بود که کارهایی می کرد بر خلاف میلم!
نمی دانم چرا او رسم خطا نکردن را به من نیاموخت؟!
می دانم او از همه چیز آگاه است
و به من دو چشم داد که دنیا را درست ببینم، آن طوری که واقعا هست. و من هم شاکرم
هیچ وقت نتوانستم آن چیزی باشم که هستم، چیزی یا نیروی جلوی من را گرفته شاید خدا بوده؟
شاید هم نبوده؟!
نمی دانم چرا این حرفها را به تو می زنم!
دیگر هرگز نمی خواهم ببینمت. بگذار دوستمان فقط روحی(معنوی) باشد. جسم در آن حضور نداشته باشد
امیدوارم بفهمی و دیگر با من اینگونه سخن نگویی!
گرفتی که؟

و هر ساز ی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه بر داریم قدم در راه بی بر گشت بگذاریم
ببینیم آسمان "هر کجا" آیا همین رنگ است !
تو دانی کین سفر هرگز به سوی آسمان ها نیست
سوی بهرام این جاوید خون آشام
سوی ناهید این بد بیوه گرگ قهبه ی بی غم
که میزد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پا کوبان به سان دختر کولی
و اکنون می زند با ساقر مکنیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هرکه بعد ازما سوی اینها و آنها نیست
بیا ای خسته خاطر دوست ای مانند من دلخسته و غمگین
بیا ره تو شه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگزاریم...!
بدانجایی که میگوین روزی دختری بو دست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو مرگ پاک دیگری بودست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم !
ز سیلی زن زه سیلی خور از این تصویر بر دیوار ترسانم
بیا ای خسته خاطر دوست ای مانند من دلخسته و غمگین
بیا ره تو شه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگزاریم...!
اخوان
ادامه دارد
سان ره نوردانی که در افسانه ها گویند...!
گرفته کوله بار زاده ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسا نگیشان را ه می پویند
و ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست ...
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی کش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر راه نیمش ننگ نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا وگر دم در کشی آرام
سه دیگر راه بی برگشت و بی فرجام...
من اینجا بس دلم تنگ است
اخوان
ادامه دارد...
*بی ارتباط
نا امید به امیدوار شدن امید دارد، اما من امیدوارم به چه امید دارم؟!

ره میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است بجوئید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته است نمیدانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود میشناسد که سرور کیست سرگردان کدام است