
خصوصی:
نمی دونم از کجا شروع کنم؟ از کجا بگم؟ اما بهتر با سلام شروع کنم بر خلاف تو که امروز با سلام شروع نکردی، نگذاشتی و نه برداشتی هر چی از دهنت در آمد به من گفتی آن هم بعد از n سال... سلام کردند و نکردند برام مهم نیست مثل کار امروزت که هم عصابم را خورد کرد هم به خنده ام انداخت. به هر حال
سلام
خیلی برام سخت بود که امروز فهمیدم تو همان پسر دو سه سال پیش هستی، مثل کوه آتشفشانی هر چی تو وجودته(درست یا غلط) موقع فوران از دهانت خارج می کنی. همه چیز را از دید خودتت نگاه می کنی، مثل قدیم افکار بیمار تو وجودته، همه حرکات و حرفها را یک جوره پیکان می بینی که به سمت تو در حال شلیک است بی خیال این حرفها... گذشته ها گذشته هر چی بوده تمام شده.
فقط می خواهم بهت بگم پسر خوب، برادرم من فقط مثل آدمهای معمولی رفتار کردم فیلمی را که دیدم مثل همه ی آدمهای دنیا که فیلمی را از کسی قرض می گیرند و پس صاحابشان می دهند من هم همین کار را بکنم، یک کار طبیعی بدون هیچ نوع توطئه و منظوری بود. آن موقع هم که آن حرف را زدم فقط خواستم به وظیفه ی دینیم عمل کنم تا هیچ حقی از شما برگردنم نباشد، در ضمن می دونم تو داخل دوستی پول را وسط نمی کشی. خودت هم خوب می دونی وظیفه، وظیفه است کاریش نمی شود کرد.
آن موقع که رفتی و من توی آن کامنتها خودم را کوچک کردم. دروغ نگویم یک درصد کمیش برای خودم بود بقیش برای رفاقتمان، اما تو چه کردی...
یعد از چند وقتی هم که یک نامه فرستادی یک مشت حرفهای شاعرانه برام نوشتی. تو درباره ی من چی فکر کردی پسر؟ نامه ای که فرستادی مال آن حال و هوا بود نه احوال امروز من. آن روزها من راه را بلد بودم، اما نمی دانستم که اول این جاده کجاست. تو خواستی کمک کنی اما در میانه ولم کردی و رفتی. خیالی نیست رفیق، بازم متشکرم. ولی ازت دلگیرم که چرا اینجوری درباره ی من فکر می کنی؟
تمام حرفهایی که بعد از آن نامه زدم (رفیق معنوی و...) یک مشت چرند بود فقط می خواستم رفاقتمان دوباره شروع بشه. اما تو چه کردی...
اره تو گفتی از فلان دوستم یاد گرفتم: هر رابطه ای هر چند کوتاه یا بلند حرمت دارد. باشه رفیق آن هم خنده هایی و... که کنار هم کردیم را رابطه خواندی! باید بهت بگم که می دونم منظورت این نبوده،
اما هم من می دونم و هم تو، دوستی که بخواهد از سر دلسوزی و زور باشد نتیجه اش می شود همینی که میانمان است.
تو من را به رک بدون دعوت کردی اما خودت رک نبودی
و نگفتی: من نمی خواهم با تو باشم با تو که مس... خاص و عامی. فقط یک سکوت مسخره کردی. الان هم دوست نداری با من رفیق باشی فقط ادایش را در می آوری. نه من و گول بزن و نه خودت را
آن همه ناسزایی که بهت زدم، همان طور که قبلا گفتم خودت گفتی این جوری حال می کنم. من هم همان جوری که کیف می کردی برات کامنت گذاشتم ربطی به رک بودنم نداشت. من همیشه ادم رکی بودم اما بخاطر رفاقت جلوی خودمو می گرفتم
به هر حال آن سی دی ها را به یاد تمام اشتباهاتی که توی زندگیم کردم نگه می دارم، تا تو فکر نکنی من برای چیزی فاکتور نوشتم
*پراکنده:
*رفاقت هیچ شرط و شروطی ندارد این رابطهاست که قانونمند است
*راستشو بگم سخت دل کندن اما چون حالم از این رابطه های مصنوعی بهم می خورد نمی توان کار دیگری انجام بدم. بی خیال می شوم
*اگر اسمی از تو نبردم فقط بخاطر این بود که اینجا فضول زیاد دارد. برام دردسر می شه(چاق آبرو بر تو را می گم)
*اگر جوابی داشتی نه کامنت بذار نه ایمل بفرست، چون خسته شدم از بازی با کلمات فقط زنگ بزن و اگر نه ....
*تمام کلمات سعی شده به معنی واقعی بکار برده شود و هیچ کنایه ای درونش نیست
*سعی کردم تمام حرفهایم را بزنم. امیدوارم چیزی را یادم نرفته باشد
به قول خودت یا علی

چند وقتی است پا در هر سایتی، وبلاگی، داستانی و.. می گذارم، تنهایی و غم از سر و کولم بالا
میرود. حتی یک دوره ای خودم من هم در این حسار بودم. همه می گویند ما تنهاییم،غمگینیم،خسته ایم دنیا چقدر سیاه! دیگر تحمل زندگی را نداریم و حرف از خودکش می زنند.
اما براستی چرا این همه تنهایی، این همه غم؟!
این افراد بقول خودشان تنها هستند، اما همیشه آنها را با دوستانشان می بینیم!. آیا تنهایست؟ شاید در جواب بگویند: ((این لازمه زندگی اجتمائی وگرنه ما دیوانه می شویم)) پس می شود گفت که ما از نظر مادی تنها نیستیم، چون همیشه یک جسم روح دار که روحش ما را درک نمی کند کنارمان است.آنها بیشتر ابراز دارند که هیچ کس ما را درک نمی کند، حرف ما را نمی فهمد. بیشتر حرفهایشان شبیه به روشنفکران فوت شده است.((البته باید بگویم که بیشترشان هیچکدام از این حرفها را نمی فهمند و با کلمات بازی می کنند)). آنها می گویند: ((ما ار نظر روحی تنهاییم تو این دنیایی که همه بجای منجی دنبال یونجه هستند ما یکه و تنها می سوزیم و و می سازیم)). همیشه از خدا خسته اند و به او اعتراض می کنند که چرا ما را در این دنیای سیاه بدنیا آوردی؟ آخر سر هم با همین خدا درد و دل می کنند و مملو از انرژی می شوند. بیشترشان یک راهنما دارند که از او خط می گیرند. همه می دانیم که خدا در وجود و روح ما همیشه هست پس هیچ کس از این نظر تنها نیست *اصلا بطور کلی کسی نمی تواند تنها باشد چون همیشه یک مزاحم بالای سر خود دارد. تنهایی یعنی خدا. وجودی که به معنی کلمه تنهاست، هیچ کس بطور کامل نمی تواند او را درک کند. پس تنها واقعی خداست و ما فقط نقاب تنهایی را بر چشم زدیم.
پس چرا این همه تنهایی این همه غم؟ جواب این است. چون ما خود را تافته جدا بافته می دانیم. فکر می کنیم فقط خودمان می فهمیم، البته این را بگویم که این افراد آدمهای خودخواهی نیستند، اشتباه می کنند. ما بوسیله این گفته ها می خواهیم بگوییم:((مثل دیگران به دنیا نیامده ایم که حوس با باشیم، ما فرق داریم، ما انسانیم و...
بنظرم خودم تمام این حرفها یک جور نقابه که ما بصورتمان می زنیم، تا وجود خود را پنهان سازیم.
* پراکنده:
1- هر وقت می خواهیم تنهایی را شروع کنیم، اول از همه عزیزنمان را پس می زنیم و به غریبه ها پناه میبریم، یک مدت که می گذره می فهمیم این قایقی که فکر می کردیم مملو از آرامشه سوراخ است. حال ما
خودرا وسط دریا می بینیم!
2- همیشه کسانی که بتشان کردیم تو خالی در می آیند و کسانی که احمق فرض کردیم بزرگ!
3- دید من و تو دیگران همیشه درست نیست. حقیقت چیز دیگری است!
*خصوصی: این مطلب هیچ ربطی به تو نداره. اگر روزی خواستم چیزی مهمی بهت بگم از راهی که گفتی وارد عمل می شم.